رسم روزگار
این رسم روزگار نباشد که بی منی
می دانم ای پَری که دل از من نمی کَنی
امشب بیا که سر بِگُذارم به دامنت
هرگز خدا ندیده چنین پاکدامنی
آخر چگونه تاب بیارد خودت بگو
آتشفشان یاد تو را پاره آهنی
دیوانه ای دلم که به امید دیدنش
جای دعا به نیّت او ساز می زنی!
من را ببر کنار خودت، ماه روی من
این رسم روزگار نباشد که بی منی...
حامد رفیعی

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 21:44 توسط حامد رفیعی (مسافر)
