خبرداری که من با کوله باری از گناهانم
به امید تو پای سفره ی افطار می مانم
تو اینجایی کنار سفره ی افطار، زیراکه
دوباره عطر تو پیچیده لای نان و ریحانم
من آن خشتم که کج رفتم رسیدم تا ثریاها
که حتی با نسیمی ساده هم ویرانِ ویرانم
مرا آلوده دامن کاشکی هرگز نَمیرانی
شبی پای همین افطار، پاکم کن بمیرانم
منم مثل شبانی که عبادت را بلد هم نیست
که در حال عبادت هم برایت شعر میخوانم
به دردم می خورَد یک قطره از بخشایشت اما
به دردِ تو نخواهد خورد دریایی از ایمانم
زبانم بند می آید، نیازی هم به گفتن نیست
خبرداری که من با کوله باری از گناهانم...
حامد رفیعی

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 0:18 توسط حامد رفیعی (مسافر)